- #173 +1Freizeit
- #173beste Platzierung
- täglichErscheinungsrhythmus
- 29 mintypische Länge
- vor 3 Tagenletzte Folge
Folgenzu den neuesten
کمپینگ در نیمه شب
مامان تو صندوق عقبه مامان توی معدنِ و افتاد توی آب اینا حرفای یه پسر بچه چهارساله بودیعنی چیزی دیده؟ یعنی این پسر شاهد یه جنایت بوده؟ این اپیزود داستان یه خانواده اس که هرچی جلوتر میره پیچیده تر و مرموز تر میشه
عمارت ارواح
سی و هشت سال، صدای چکشها حتی برای یک روز هم قطع نشد این کار بخشی از زندگی مردم شهر شده بود تا اینکه یه روز صبح، دیگه هیچ صدایی شنیده نشد اون روز، فرشتهی مرگ بالاخره تونسته بود راهش رو تو اون هزارتوی عجیب پیدا کنه
پولشویی(2)
فکر میکنی پولشویی یه جرم که به من و شما ربطی نداره؟ خب اینطور نیست کاملا به ما ربط داره وقتی یه ساختمان با پول کثیف ساخته میشه قیمت خرید و اجاره برای ما بالا میره وقتی یه شرکت با پول قاچاق، رقبای سالم رو حذف میکنه فرصت شغلی از ما گرفته می
پولشویی
فکر میکنی پولشویی یه جرم که به من و شما ربطی نداره؟ خب اینطور نیست کاملا به ما ربط داره وقتی یه ساختمان با پول کثیف ساخته میشه قیمت خرید و اجاره برای ما بالا میره وقتی یه شرکت با پول قاچاق، رقبای سالم رو حذف میکنه فرصت شغلی از ما گرفته می
جنایت غیر عادی
چقدر آدمای نزدیکت رو میشناسی؟ به نظرت یه مرد چون زن و بچه داره میتونه آدم بی خطری باشه ؟ به نظرت آدما تا چه حد میتونن مریض و روانی باشن ؟ داستان این اپیزود واقعا شوکه کنندس و باور هر شنونده ای رو عوض میکنه
پوکر باز
یه دورهمی یه پوکر بازی با رفقاش براش گرون تموم شد چون وقتی خونه نبود ، اتفاقی برای خانواده اش افتاد که شاید اگه بود نمیفتاد البته که ماجرا به همین سادگیا نیست
رفیق کُشی
به تِد باندی میگفتن آماتور میگفتن میخوایم از اونم بزرگتر بشیم عاشق فیلمای خشن و اِسلَشِری بودن کی فکرشو میکرد دو تا نوجوون 16 ساله اینکارو بکنن ؟
تازه وارِد
تا حالا شده برید جایی و حس کنید بقیه رفتار متفاوتی باهاتون دارن چون غریبه اید حس کنید دارن قُلدُری میکنن براتون ؟ خب فیبی 15 ساله ایرلندی هم همین حس رو داشت و ماجرای فیبی شد یه داستان جهانی
کارت مترو
اونا فکر میکردن همهچیز بینقص و کامله؛ یه جنایت بدون هیچ ردپایی فکر میکردن قسر در رفتن و حالا میتونن به کارهای کثیفشون ادامه بدن اما یه اشتباه کوچیک، کافی بود تا کل نقشهشون مثل یه دومینو فرو بریزه
شغل تابستانی
یک بطری آب ، یه حوله ، یه جفت صندل و یه صندلی خالی اینا تمام چیزایی بود که اونجا بود ، اما اثری از خودش نبود مالی کجا بود ؟ کجا رفته بود ؟ این پرونده بیش از دو دهه طول کشید تا حل بشه هرچند با تردید و معما و حدس و گمان حل شد ، اما خب این پرو
خسته از تحقیر
یک زن ، یک همسر ، چقدر میتونه رفتارای بد شوهرش رو تحمل کنه ؟ یکسال ؟ پنج سال ؟ ده سال ؟ بیست سال؟ سالی برای بیش از سی سال ، کارای ریچارد رو تحمل کرد تحقیرها ، توهین ها ، بازی های روانی ، همه رو تحمل کرد اما در آخر خسته شد و کاری رو کرد که ف
تشنه رفاقت!
تشنه دوست پیدا کردن بود عاشق بازی کامپیوتری بود به همه اعتماد میکرد و همه رو دوست داشت ، فکر نمیکرد دنیا انقدر بی رحم باشه اما عاقبت این پسر 13 ساله تلخ شد ، چون خاص بود ، چون خیلی خیلی مهربون تر از بقیه بود
مزرعه ذرت
کی فکرشو میکرد یه آخرهفته خوب ، تو مزرعه پدربزرگ یه بازی ساده با برادرا و خواهرش و دوستاش بشه یه فاجعه فقط 150 متر با خونه فاصله داشت اما مسیری که رفت انتهایی نداشت
!دارم برمیگردم
دارم برمیگردم من تا نیم ساعت دیگه اونجام نیم ساعتی که هیچوقت نرسید اون فقط یه اشتباه کرد ، به غریزهش اعتماد نکرد و همین اشتباه ، تاوان بزرگی برای اون داشت
اغفال اینترنتی
مجازی بازی کن، واقعی زندگی کن این شد شعار یه سازمان که تا حالا شاید جون خیلیا رو نجات داده باشه این اپیزود ، داستان یه نوجوان 14 ساله اس ، که میخواس مدیرعامل یه شرکت بزرگ بشه اما صاحب اون شرکت بزرگ نقشه های دیگه ای برای این نوجوان داشت
عینک بنفش
یه بچه بی گناه مگه چه کاری میتونه کرده باشی که بخوان بهش آسیبی برسونن ؟ اصلا چی از دنیا میخواد جز یه جایی واسه بازی کردن و داشتن امنیت؟ جسیکای ده ساله رفت مدرسه ولی هیچوقت به کلاس نرسید رفتنِ تلخ اون، نشون داد که دنیا گاهی چقدر میتونه واس
همسایه کِنِدی
وقتی ثروت و قدرت روی خون سرپوش میذاره پرونده مارتا و ردپای خانوادههای نزدیک به خاندان کندی داستان قدرت و ثروتِ که تونسته برای دهه ها حقیقت رو پنهان نگه داره
پایان آقای خاص
یه آقای خاص بود یه پدر خوب ، یه پدربزرگ مهربون ، یه همکار ایده آل یه عضو فعال کلیسا اما پشت این نقاب یه قاتل روانی وجود داشت سی سال قتل و بازی با پلیس قاتل میتونست تا آخر عمرش مثل یه راز باقی بمونه ولی غرورش کار دستش داد یه قاتل سریالی که
آقای خاص
یه آقای خاص بود یه پدر خوب ، یه پدربزرگ مهربون ، یه همکار ایده آل یه عضو فعال کلیسا اما پشت این نقاب یه قاتل روانی وجود داشت سی سال قتل و بازی با پلیس قاتل میتونست تا آخر عمرش مثل یه راز باقی بمونه ولی غرورش کار دستش داد یه قاتل سریالی که
اَد فِرِند
همه چیز از یه اد فرند ساده فیسبوک شروع شد میگفت عاشقشه، ولی شش تا گلوله پایان راهشون بود اونم فقط چون گفت ، نه بعضی رابطه ها به سادگی به جدایی ختم نمیشن ، به قیمت جون یه آدم تموم میشن
یک خرید معمولی
تفریح شما چیه ؟ شنا ؟ بازی کردن ؟ کار ؟ سینما؟ همه همچین تفریحاتی دارن معمولا اما 2 تا جوون روانی بودن که تفریحشون قتل بود آدم کشتن بود و اینبار قرعه به نام قربانی این پرونده افتاد
دلباخته وِگاس
شوهرش نزدیک دوهفته بود خبری ازش نبود اما زنش میگفت نگران نباشید سرکاره ، بلاخره خودش پیداش میشه همیشه همینجوری ، بخاطر کارشه اما با اصرار برادر شوهرش گزارش گم شدن شوهرشو میده و ماجرا تازه ابعاد تازه ای پیدا میکنه
پیشکش به شیطان
لطفا اگر اپیزود براتون پخش نشد فیلترشکن خودتون رو فعال کنید همیشه میگن به هر عقیده ای باید احترام گذاشت اما به نظرم تا جایی باید به هرعقیده ای احترام بگذاریم که بهمون آسیب نرسه چون خب مجرمای این اپیزود یک عقیده ای داشتن که واقعا نمیشه گفت م
پایان حسادت
لطفا اگر اپیزود براتون پخش نشد فیلترشکن خودتون رو فعال کنید یک خانمی با شوهرش دعواش میشه و از خونه میزنه بیرون البته این چیزیه که شوهرش به پلیس میگه خلاصه ، چند روز میگذره از رفتنش و شوهرش به پلیس گزارش گم شدنش رو میده اما این گزارش، شروع ی
جنگ سُرخابی ها
قرمز یا آبی؟ بحث البته سر پرسپولیس و استقلال نیست بحث سر پپسی و کوکاکولا هستش میدونستید بین اینا دهه هاست جنگ رخ داده ؟ میدونستید پپسی داشت با یه اشتباه نظام یک کشور رو ساقط میکرد ؟ میدونستید پپسی و کوکا ناسا رو درگیر ماجراجویی های خودشون ک
سایه ای روی عرشه
اگر اپیزود پخش نشد لطفا فیلترشکن خود را فعال کنید به نظرت با پول میشه روی جنایت سرپوش گذاشت؟ تصور کن با عشق زندگیت سوار یه کشتی کروز لاکچری شدی وسط آبی و داری عشق و حال میکنی اما چند ساعت بعد بدون هیچ ردی غیب میشی این داستان جورج اسمیت
عشق ممنوعه
لطفا اگر اپیزود براتون پخش نشد فیلترشکن خودتون رو فعال کنید داستانی که میتونست خوشحال کننده و جذاب و خوندنی باشه میتونست اشک رو توی چشمای هرکسی که میشنید جمع کنه از خوشحالی خاطر شروع یه عشق ممنوعه تبدیل به یک فاجعه شد پرونده ای خاص که واقعا
فرار از صحنه
بیژن قیصر نه خلافکار بود، نه تحت تعقیب فقط یه جوون ۲۵ ساله بود که تو ماشین خودش بدون اینکه مسلح باشه به رگبار بسته شد ، یعنی واقعا لایق مرگ بود؟ یک فرار ساده از صحنه تصادف باید به اینجا ختم میشد ؟ دوربینهای داشبورد پلیس همه چیز رو ضبط کرد
سکوت کوهستان سِفید
یه دروغ بزرگ به استاداش گفت ، حساب بانکیش رو خالی کرد ، یه عالمه مشروب خرید و بعد زد به دل یه جاده تاریک و برفی «مورا ماری قبل از اینکه غیبش بزنه، داشت چیکار میکرد؟ داشت از چیزی فرار میکرد یا میرفت که یه زندگی جدید رو شروع کنه؟ پروندهای
سوخت ممنوعه
فکرشو بکن ماشینت به جای بنزین، با آب کار کنه! نه آب خاصی، همین آب لولهکشی این رویای یه مخترع به اسم اِستنلی الن مِیِر بود اون ادعا کرد یه ماشین ساخته که دقیقا همین کار رو میکنه اما خب پس چرا الان همه ما ماشین آبسوز نداریم؟ چون داستان پیچی